وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود
و کوچه از آخرین عابر تهی می شود ،
من با کوله باری از غم و درد می روم
و تو را با تمام خاطرات دیرین
در میان کوچه های ساکت شب تنها میگذارم
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد
روزهایم را چون رویایی بی معنا به دیوار نیستی کوبیده ام
نمیدانستم که جسد خونینشان را باید در قلبم دفن کنم
چند وقتی است نگاه ها سنگین شده است
هر کس از کنار من رد میشود
با ناخن هایش روحم را خراش می دهد
دیگر نمی خواهم سنگینی نگاه را احساس کنم
من همیشه از سکوت گریزان بودم ،
سال ها است که سکوت کرده ام
و اینک ترس من را تکان می دهد
و من پیوسته به عقب بر میگردم
و از خود این سوال را بارها پرسیده ام
که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟
روزی که حرف ها خاتمه یافت ؟
روز مرگ من نزدیک است !
چیزی به پایان راه نمانده . احساس می کنم دارم به لحظه مرگم نزدیک می شم . حس عجیبی بعضی وقتها تمام وجودمو فرا می گیره . حس مرگ . به لحظه مرگم فکر می کنم . به اینکه چطوری ممکنه از این دنیا برم . زیاد دور نیست . بیشتر از دو سال طول نمی کشه . وقتی به مرگ فکر می کنم اصلا حس ترس ندارم . همش به این فکر می کنم که ممکنه یه غده تو هیپوفیز مغزم باشه . البته زیاد نمی ترسم . چون اکثر این غده ها خوش خیمند . برای دکتر رفتن هم عجله ندارم . چون از مرگ نمی ترسم . تمام علائم این بیماری رو دارم .
وقتی فکر می کنم که هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شم . خوشحالتر می شم . فقط یه چیز نگرانم می کنه . و اون تنهایی فرشته کوچولوی منه . با رفتن من از اینی که هست تنهاتر میشه .
خدایا خودت به خواهر کوچولوی من کمک کن . |